X
تبلیغات
Utopia

Utopia
داستان کوتاه انگلیسی ،داستان کوتاه صوتی ، ادبیات انگلیسی، اشعار انگلیسی و ...
لینک دوستان

The Stronger

by August Strindberg

 

The Stronger by August Strindberg is a play that is filled with irony. One of the first things noticed in this play is that the characters have no names, nor are they labeled by any type of status. Rather than having names like most plays, the two characters are differentiated by the letters "X" and "Y." Another ironic thing about this play, is how it is written; the dialogue of the play is not evenly spoken. Instead of the two characters conversing between one another, the play is written almost like a monologue where only Mrs. X speaks. Because Mrs. X is the only speaker, one would think that she is "the stronger," but ironically, she is not.

One reason Mrs. X is not thought to be the stronger is that she goes back to her husband after she concludes that an affair had existed ironically thinking that the affair will not disable her marriage. The play implies that Mrs. X believes that the affair has and will somehow continue to make her marriage stronger. She says, "that only gave me a stronger hold on my husband,"

 اگوست استريندبرگ در ۲۲ ژانويه ي ۱۸۴۹ در استكهلم بدنيا آمد. خود دوران كودكي اش را در «پسر يك خدمتكار» شرح داده؛ هرچند كه يكي از زندگينامه نويسان او، اولاف لاگركرانتس، آن را خودنگاري موثقي نمي داند و مي گويد: " او مي خواهد ما او را آنگونه بشناسيم كه خود مي خواست؛ نه آنطور كه بود." در سال ۱۸۶۸ تحصيلاتش را در اوپسالا به پايان برد و حرفه ي معلمي را انتخاب كرد. بعد به مشاغلي همچون هنرپيشگي، نقاشي و روزنامه نگاري رو آورد. سه بار ازدواج كرد كه هر سه به جدائي انجاميد. اولين داستاني كه برايش شهرت بسيار به ارمغان آورد اتاق قرمز(۱۸۷۹) بود. استريندبرگ محبوب طبقه ي كارگر بود و دخترش كارين با ولاديمير اسميرنوف، يكي از نخستين رهبران نهضت كمون ازدواج كرد. برخي از منتقدين او را از جمله تاثيرگذارترين نمايش نامه نويسان اوايل سده ي بيستم مي دانند؛ و با اينكه نمايشنامه هايش در ابتدا تابع ناتوراليسم بود، امروزه استريندبرگ را بعنوان يكي از پيشگامان «تئاتر اكسپرسيونيسم» اروپا معرفي مي كنند. اگوست استريندبرگ در ۱۴ مه ۱۹۱۲ درگذشت.

از آثار شناخته شده ي او مي توان به نمايشنامه هاي « پدر: ۱۸۸۷»، « دوشيزه ژولي: ۱۸۸۸»، «رقص مرگ: ۱۹۰۰»، « يك نمايش رويائي: ۱۹۰۲» و « سونات شبح:۱۹۰۷» اشاره كرد.  

نمایشنامه ی "قوی تر: ۱۸۸۸" از کارهای معروف او است شخصيت هاي نمايش:

خانم ايكس؛ هنرپيشه، متاهل

دوشيزه ايگرگ؛ هنرپيشه، مجرد

پيشخدمت

 

صحنه: گوشه اي از كافه ي بانوان. دو ميز كوچك فلزي و يك نيمكت با روكش مخمل، چند صندلي. خانم ايكس با لباس زمستاني وارد مي شود، يك زنبيل ژاپني در دست دارد.

دوشيزه ايگرگ نشسته، يك بطري نيمه خالي آبجو در مقابلش قرار دارد. مجله اي مصور را ورق مي زند، كه بعد آن را با مجله ي ديگري عوض مي كند.

 

خانم ايكس: عصربخير، آملي عزيز. شب كريسمس گرفتي مثل آدم هاي بي كس اين گوشه برا خودت نشستي.

( دوشيزه ايگرگ به او نگاهي مي اندازد، سري تكان مي دهد، و خواندن را از سر مي گيرد.)

خانم ايكس: مي دوني اين كه تو اين شب عيدي اينطور تنها تو اين كافه بشيني واقعا عذابم مي ده. ياد اون باري مي افتم كه تو يه عروسي در يكي از رستوران هاي پاريس عروس يه گوشه اي نشسته بود و يه مجله ي فكاهي مي خوند، وقتي كه داماد با مهمونها بيليارد بازي مي كرد. هه! با خودم فكر كردم اين زندگي با چنين شروعي چطور پيش مي ره، و آخرش به كجا ختم مي شه؟ آدم شب عروسيش بيليارد بزنه! ( دوشيزه ايگرگ مي خواهد حرفي بزند) و زنش بگيره مجله ي فكاهي بخونه. مي فهمي كه؟ اين دو تا با هم جور درنمي آن.

( پيشخدمتي وارد مي شود. يك ليوان شكلات جلوي خانم ايكس مي گذارد و بيرون مي رود.)

خانم ايكس: مي دوني چيه آملي! من فكر مي كنم اگه اونو نگه مي داشتي مي تونستي زندگي بهتري داشته باشي! يادت مي آد من اولين كسي بودم كه بهت گفتم « اونو ببخش»؟يادت مي آد؟ حالا مي تونستي زنش باشي و برا خودت خونه و زندگي داشته باشي. يادته اون كريسمسي رو كه برا ديدن پدر و مادر نامزدت رفتي ولايت؟ چقدر شادي زندگي خونه داري رو تحسين مي كردي و دلت مي خواست برا هميشه از تئاتر دست بكشي؟ بله آملي عزيز، داشتن يه خونه بهترين چيزه، بعدش تئاتر و چند تا بچه ... خب، تو نمي توني اين چيزا رو بفهمي.

( دوشيزه ايگرگ حركت تحقيرآميزي مي كند.)

( خانم ايكس يك قاشق پر از شكلات سر مي كشد. بعد زنبيلش را باز مي كند و هداياي كريسمس را نشان مي دهد.)

خانم ايكس: حالا چيزايي رو كه برا توله هام خريدم نشونت مي دم. ( عروسكي را بيرون مي كشد.) اينو ببين! برا ليزاس، هه! مي بيني چطور چشمهاشو مي گردونه و سرشو تكون مي ده؟ اينم تفنگ ماياس ( تفنگ را پر مي كند و به طرف دوشيزه ايگرگ نشانه مي رود.)

( دوشيزه ايگرگ از جا مي پرد.)

خانم ايكس: ترسوندمت؟ فكر كردي واقعا مي خوام بهت شليك كنم. هان؟ به سرم قسم اگه نكرده باشي! اگه تو مي خواستي به من شليك كني جاي تعجب نداشت. چون من سر راهت قرار گرفتم ... و ... مي دونم كه هيچوقت نمي توني اين مساله رو فراموش كني، هرچند من هيچ گناهي نداشتم. تو هنوزم فكر مي كني من كلكي جور كردم كه تو رو از تئاتر استورا اخراج كنن. ولي من اين كارو نكردم. اصلا تو اين كار نقشي نداشتم، هرچند تو اينطور فكر مي كني. خب، فرقي هم نمي كنه كه من چي بهت بگم، بازم خيال مي كني كار من بود. ( يك جفت دمپائي گلدوزي شده را از زنبيل بيرون مي آورد.) اينا رو هم برا جون جونيم گرفتم. خودم گلدوزيشون كردم، من از لاله نفرت دارم ولي اون مي خواد رو هر چيزي لاله داشته باشه.

( دوشيزه ايگرگ استهزاءآميز و فضولانه نگاهي مي اندازد.)

( خانم ايكس هر يك از دست هايش را توي يك دمپائي مي كند.)

خانم ايكس: باب چه پاهاي كوچولوئي داره، نيست؟ و بايد ببيني چه قدمهاي باشكوهي ورمي داره! تو تا حالا اونو با دمپائي نديدي!

( دوشيزه ايگرگ با صداي بلند مي خندد.) ببين! ( دمپائي ها را روي ميز راه مي برد. دوشيزه ايگرگ به قهقهه مي افتد.) هر وقت عصباني مي شه پاشو اينطور محكم مي كوبه زمين و مي گه « مرده شور اين كلفت ها رو ببره. ياد نگرفتن يه قهوه ي حسابي دم كنن. ها! اين احمقا حتي بلد نيستن فتيله ي چراغ رو عوض كنن» بعد كف زمين سرده و پاهاش يخ مي بنده و مي گه « اَه! چقدر سرده! اين كودنا نمي تونن آتيش رو جور كنن» ( او دمپائي ها را به هم مي مالد. دوشيزه ايگرگ ريسه مي رود.)

خانم ايكس: و وقتي مي آد خونه، مي ره سروقت دمپائي هاش كه ماري گذاشته زير اشكاف... اوه ... ولي اين گناه داره كه يكي بشينه اينجا و شوهرش رو دست بندازه، اون هم آدم مهربوني كه يه مرد كوچولوي مامانيه. آملي تو بايد شوهري مثل اون مي داشتي. چرا مي خندي؟ چيه؟ موضوع چيه؟ و مي دوني كه اون به من وفاداره ... اين يكي رو مطمئنم. خودش بهم گفته. داري به چي مي خندي؟ خودش گفت تو سفر نروژ فردريك اومده سراغش و سعي كرده اونو از راه به در كنه. بي حيائي رو مي بيني؟ ( سكوت) اگه وقتي خونه بودم ميومد ديدن باب چشماشو از كاسه درمي آوردم. ( سكوت) باز جاي شكرش باقيه كه اين رو از خود باب شنيدم قبل از اين كه از سر ِ زبونا بشنوم. ( سكوت) ولي باور مي كني، فردريك تنها كس نبود. نمي فهمم چرا، اما همه ي زنها ديوونه ي شوهر من هستن. حتما فكر مي كنن اون با نفوذش براشون يه نقشي تو تئاتر جور مي كنه. چون يه جورائي تو دولت دست داره. شايد تو خودتم چشمت دنبال اون بود. من هيچوقت به تو اطمينان نمي كردم، ولي حالا مي دونم كه اون برا تو تره هم خرد نمي كرد. تو هميشه انگار با اون يه جورائي لج داشتي... ( سكوت. هر دو با دستپاچگي به هم نگاه مي كنند.)

خانم ايكس: امشب بيا خونه ي ما آملي، و نشون بده كه با ما دشمني نداري. لااقل با من نداري. نمي فهمم، ولي فكر مي كنم اين حس كه تو دشمنم هستي عذابم مي ده. شايد چون يه وقتي من سر راهت قرار گرفتم ... ( با لحني آرام تر) يا ... نمي دونم دقيقا برا چي؟ ( سكوت. دوشيزه ايگرگ با كنجكاوي به چهره ي خانم ايكس خيره مي شود.)

خانم ايكس: ( متفكرانه) رابطه ي ما خيلي عجيب بود... وقتي برا اولين بار ديدمت ازت ترسيدم. اونقدر ترسيدم كه جرات نداشتم ازت چشم بردارم. فرقي نداشت كِي يا كجا، اما هميشه خودمو كنار تو مي ديدم. من اين شهامت رو نداشتم كه دشمنت باشم، بنابراين باهات دوست شدم. ولي هروقت مي اومدي خونه ي ما كارمون به مرافعه مي كشيد، چون شوهرم نمي تونست تو رو تحمل كنه ... اوضاع برا من عين يه لباس ناجور غيرقابل تحمل بود. من هركاري مي تونستم كردم تا رفتار اونو با تو دوستانه كنم ولي فايده نداشت، تا اين كه تو نامزد كردي. بعد يه دوستي شديد بين شما به وجود اومد، انگار شما دو تا فقط وقتي از وضعتون خاطرجمع شدين اين جراتو پيدا كردين كه احساس حقيقي تونو بروز بدين. و ... بعد چطور شد؟... من حسودي نمي كردم، گفتنش برام عجيب مي آد! روز غسل تعميد رو به ياد مي آرم كه تو مادرخونده بودي و من مجبور بودم بهش بگم تو رو ببوسه. وقتي اون اين كارو كرد تو دستپاچه شدي. اون زمان متوجه نشدم. حتي بعدشم بهش فكر نكردم. هيچوقت به اين مساله فكر نكردم تا ... الان!( ناگهان از جا بلند مي شود.) چرا ساكتي. در تمام اين مدت حتي يك كلمه هم حرف نزدي. اما گذاشتي من يك بند حرف بزنم! تو اونجا نشستي و با نگاهت تمام افكارم رو مثل ابريشم خام از تو پيله مي كشي بيرون. خيالاتم رو ... شايد سوء ظن هام رو... ببينم، تو چرا نامزديتو به هم زدي؟ چرا ديگه هيچوقت نيومدي خونه ي ما؟ چرا نمي خواي امشب بياي و ما رو ببيني؟

( به نظر مي رسد دوشيزه ايگرگ مي خواهد چيزي بگويد.)

خانم ايكس: حرف نزن. لازم نيست چيزي بگي. خودم همه چيزو فهميدم! پس به اين خاطر بود ... چون ... بعله! حالا همه چيز جور درمي آد. قضيه اين بود. شرم آوره ... ديگه با تو سر يه ميز نمي شينم.

( او چيزهايش را به ميز ديگري منتقل مي كند.) پس به اين خاطر من مجبور بودم رو دمپائيها نقش لاله  ـ كه ازش نفرت دارم ـ بندازم. چون تو برا لاله مي ميري... برا اين بود كه ... ( دمپائي ها را روي زمين پرت مي كند.) تابستونا مي ريم درياچه ي مالارن، چون تو از آب شور بدت مي آد؛ برا اين بود كه اسم پسرم اسكيل شد، چون اسم پدر توئه. به اين دليله كه من رنگهاي مورد علاقه ي تو رو مي پوشم، كتابهاي نويسنده هاي محبوب تو رو مي خونم، غذاي دلخواه تو رو مي خورم، حتي نوشيدنيهاي مورد علاقه تو ... مثل شكلات. پس بگو... اوه، خدا جون ... وحشتناكه، وفتي بهش فكر مي كنم ... وحشت ناك!

همه چيز، همه چيز برا من بايد از تو مي رسيد، حتي تمايلاتم. روح تو توي روحم خزيده بود، درست عين كرمي كه داخل سيب بخزه، و اونقدر اونو خورد و خورد كه ديگه چيزي ازش باقي نموند، جز يه پوست و يه سوراخ كوچيك سياه اون وسط. مي خواستم از تو فاصله بگيرم، ولي نتونستم ... تو مثل يه مار چنبره زده بودي و منو با اون دو تا چشم سياهت افسون كرده بودي. حس مي كردم هر دفعه كه بالهامو برا پرواز باز مي كنم منو پائين تر مي كشن. من با پاهاي بسته تو بركه اي بودم كه هرچه بيشتر دست و پا مي زدم تا بالا بيام، فروتر مي رفتم. اونقدر پائين كه تا قعرش فرو رفتم. جائي كه تو مثل يك خرچنگ غول آسا كمين كرده بودي تا منو تو چنگك هات بگيري. حالا هم همون قعر هستم ...

برگردان: عاطفه پاکبازنیا

ازت نفرت دارم، نفرت. ازت متنفرم! و تو ساكت و خونسرد فقط نشستي اينجا و برات مهم نيست كه امروز اول ماهه، آخر ماهه؛ كريسمسه يا سال نو، باقي آدمها خوشحالن يا ناراحت. بدون اين كه حتي قدرت دوست داشتن يا نفرت داشتن رو هم داشته باشي؛ درست عين لك لكي كه نشسته دَم سوراخ موش. تو نمي توني شكارتو بو بكشي و به چنگش بياري، اما مي توني مخفي بشي و منتظر بموني! همينطور كز كردي گوشه ي اين كافه ـ مي دوني مردم اسم اينجا رو بخاطر تو گذاشتن "تله موش"؟ ـ و روزنامه مي خوني كه ببيني بدبختي به كس ديگه اي رو نياورده، يا احتمالا بازي يكي ديگه تو تئاتر نقد منفي نداشته؟... تو مي شيني اينجا و منتظر قرباني بعديت هستي؛ و مثل ناخدائي كه كشتيش شكسته باشه آخرين آزمايش رو روي شانست مي كني. آملي بيچاره، با همه ي اينا من برات احساس تاسف مي كنم. چون مي دونم بدبختي، بدبخت مثل يه آدم زخمي. و كينه داري چون زخم خوردي. من نمي تونم ازت عصباني باشم، مهم نيست كه چقدر مي خوام ... چون تو ضعيف تري. آره، قضيه ي تو و باب ناراحتم نمي كنه. واقعا برام چه اهميتي داره؟ و چه فرقي مي كنه كه تو منو به خوردن شكلات عادت دادي يا يكي ديگه.( او قاشقي پر از شكلات از فنجانش سر مي كشد.)

از اينا گذشته شكلات خيلي نوشيدني سالميه. و اگه تو بهم ياد دادي چطور لباس بپوشم، بهتر! اين جوري منو پيش شوهرم عزيزتر كردي. پس اينجا تو بازنده اي و من برنده. اگه بخوايم منصفانه قضاوت كنيم تو اونو پيش از اينا از دست دادي. بدون شك قصدت اين بود كه من اونو ترك كنم. همونجور كه تو نامزدتو ول كردي و پشيمون بشم همونقدر كه خودت حالا پشيموني ... اما مي بيني كه من اين كارو نكردم. آدم نبايد اينقدر كم عقل باشه. چرا بايد فقط چيزي به من برسه كه هيچكس ديگه نمي خواد؟ همه چيزو كه در نظر بگيريم الان من حريف " قوي تر"م...

تو هيچوقت چيزي از من نگرفتي درحالي كه من خيلي چيزا ازت گرفتم، و حالا من مثل دزدي مي مونم كه وقتي چشم از خواب باز كردي صاحب تمام چيزائي شده بود كه تو از دست داده بودي. وقتي همه چيز ِ تو عقيم و بي حاصل مونده جور ديگه اي نمي تونه باشه. خودت نتونستي عشق يه مردو با لاله ها و سليقه ت برا خودت نگه داري ... ولي من تونستم اين كارو بكنم. تو نتونستي راه زندگي رو از نويسنده هائي كه دوستشون داشتي ياد بگيري، اما من اينو ازشون ياد گرفتم. تو حتي يه اسكيل كوچولو برا دلخوشيت نداري، با اين كه اسم پدرت اسكيل بود. چرا هميشه اينقدر ساكتي؟ چيزي نمي گي؟ خيال مي كردم اين نشونه ي "قدرت" توئه! ولي الان مي بينم سكوت تو بيش تر به اين خاطره كه چيزي برا گفتن نداري... چون درباره ي هيچ چيز هيچ فكري تو سرت نيست! ( بلند مي شود و دمپائي ها را از روي زمين برمي دارد.)

حالا من مي رم خونه ... و لاله ها رو هم با خودم مي برم. لاله هاي تو رو! برا تو غيرممكنه كه از كسي چيز ياد بگيري. نمي توني خم شي ... اينه كه مثل يه ني خشك مي شكني. ولي من نمي شكنم! متشكرم، آملي، برا همه ي درس هاي خوبت! و متشكرم كه به شوهرم ياد دادي چطور منو دوست داشته باشه. حالا مي رم خونه تا اونو بيشتر دوست داشته باشم.

( خارج مي شود.)

[ جمعه یکم خرداد 1388 ] [ ] [ سعید ضروری ]
درباره وبلاگ

این وبلاگ همزمان با ورود من به دانشگاه در سال 85 راه اندازی شد و شامل داستان های کوتاه ادبی، شعر و نمایشنامه های ادبیات انگلیسی همراه با بررسی، ترجمه فارسی، خلاصه و...است که بتدریج در طول دوران تحصیلم پست شده اند، لطفا به آرشیو موضوعی مراجعه کنید. در حال حاضر مطالب وبلاگ عموما شامل مقالات، یادداشت ها و مصاحبه های من در نشریات و روزنامه ها می باشد.

وب سایت اصلی من www.vafl.ir آموزشگاه مجازی وافل (ارائه کننده خدمات آموزش مجازی و حضوری زبان با اساتید ایرانی و امریکایی، خدمات ترجمه به زبان های انگلیسی، فرانسوی و روسی، ایتالیایی، کلاس های نقد و بررسی فیلم ها و داستان های کوتاه)

سعید ضروری
عضویت در خبر نامه





Powered by WebGozar